تبلیغات
غــزلـــنوش
به ناامیدی ازین در مرو، بزن فالی *** بود که قرعه دولت به نام ما افتد
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

روسری





روسری را شل نکن ، درد تو کمتر می شود


حال تو با خوردن این زخم بهتر می شود



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
جمعه 5 آذر 1395-08:23 ب.ظ
نظرات() 

خنده مرگ




باید بروم ، نباید این جا باشم

مرگ آمده پشت پنجره می خندد



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
چهارشنبه 19 آبان 1395-12:57 ب.ظ
نظرات() 

مسجد آغوش




مسجد آغوش یار از کعبه هم بالاتر است

ترس از مردن در این محراب  مال مرده هاست



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
جمعه 7 آبان 1395-02:03 ق.ظ
نظرات() 

شب ندیدنی

نشست و بر سر زین ، شعر را سوار گذاشت

شبی ندیدنی از من به یادگار گذاشت

برای این که بگوید که عشق خونریز است...

کنار پنجره اش پاره ای انار گذاشت



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
شنبه 27 شهریور 1395-11:06 ق.ظ
نظرات() 

سپاس و پوزش

همیشه بعضیها که نمی شناسی شان -یا شاید هم میشناسی شان- تو را شرمنده می کنند.

همان طور که من الان از روی کسانی که هنوز در این کنج مجازی تنهایم نگذاشته اند بسی خجالت دارم.

این جمع و جماعت که بی مزد و منت قدم رنجه می کنند و تنهایی را از دلم می گیرند.

 ... و این حس مهم بودن و ارزش داشتن را به من القا می کنند.

نمی بینمشان،نمی شناسمشان،نمی دانمشان؛ اما می پرستمشان!

به رسم ادب ، و از آن جا که هنوز کمی آدمیت در من مانده ، بزودی و به احترام این دلبران نادیده با شعرهای جدید خواهم آمد.

امیدوارم رنجشی از حقیر در دل هیچ کدامشان نباشد و نماند.

یا حق

 



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
شنبه 30 مرداد 1395-01:54 ب.ظ
نظرات() 

رود موافق




شوق تیز لمس تو در سینه ا م جا مانده است

آه ! این جا یک نفر در خویش تنها مانده است

ایل رفته ، گلّه از رود موافق رد شده...

چادری بیهوده در یک گوشه بر پا مانده است



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
سه شنبه 5 مرداد 1395-01:54 ق.ظ
نظرات() 

دلبر حافظ






همیشه قصه این غصه راز خواهد ماند

 

و زلف دلبر حافظ دراز خواهد ماند



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
یکشنبه 27 تیر 1395-05:49 ب.ظ
نظرات() 

مجبور

کجای قصه مون بد بود...

که من تنهام و تو دوری ؟

بیا برگرد خاتونم!

تو در این عشق مجبوری



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395-02:37 ب.ظ
نظرات() 

راز دریا



به پای صخره ای ام سر بنه ، قرار بگیر

که راز بودنِ دریا فقط تلاطم نیست !!



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395-10:17 ق.ظ
نظرات() 

زیبایی غم


عشق موجود عجیبی ست  که گاهی با آن ...

می توانیم به زیبایی غم فکر کنیم !!



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
شنبه 11 اردیبهشت 1395-08:46 ق.ظ
نظرات() 

برخیزم ...




تا کی دل خود به غصه دلتنگ کنم؟

با غصّه ی ناتمام خود جنگ کنم؟

برخیزم و موهای سپیدم را با...

شادابی خاطراتمان رنگ کنم!!



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395-04:40 ب.ظ
نظرات() 

کــال




چگونه پر بزنم؟ هان؟! منی که بال ندارم

و مثل کوآلای خسته حس و حال ندارم!

کنار شعر مرا دانه دانه باران ریخت

درخت پیری ام اکنون که غیر کال ندارم



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395-01:54 ب.ظ
نظرات() 

باید گریخت...




ارزان نمی فروشند بر ما سلام خود را

 

باید گریخت ای دل از شهر این گدایان



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
شنبه 4 اردیبهشت 1395-04:00 ب.ظ
نظرات() 

پیام وارونه




پیام سبز درختان فقط رهایی نیست

شبیه پیله که در برگ توت پنهان است



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
سه شنبه 31 فروردین 1395-08:01 ق.ظ
نظرات() 

شعر تلخ عجم




تو هم به خستگی ام مثل غم اضافه شدی

به دردهای دلم بیش و کم اضافه شدی

نه با جسارت و طعنه ، نه با رجزخوانی

قشنگ و هم نظر و محترم اضافه شدی

کبوتران همه از شهر آرزو رفتند

عقاب وار به مرغان این حرم اضافه شدی

بغل بغل غم ویران کننده در خود داشت

تو هم به تلخی شعر عجم اضافه شدی

بگو چگونه از این بیستون گذشتی که...

شبیه زلزله به ارگ بم اضافه شدی

هراس صخره و طوفان به جانش افتاده

تو هم به بلایای این بلم اضافه شدی

قطار درد من از هر غزل که راه افتاد

به هیبت  یک عمر پیچ و خم اضافه شدی



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
شنبه 21 فروردین 1395-03:42 ب.ظ
نظرات() 

برفک





وقتی که مرا ساخته اند از گل غصه

این صورت برفک زده اشکال خودم نیست



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
شنبه 22 اسفند 1394-04:21 ب.ظ
نظرات() 

رنگ آمیزی





بی قراری نمی کنم،اما...بی قناری نمی شود سر کرد

شب به همراه یک قفس گنجشک،سطلی از رنگ می دهد دستم



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
سه شنبه 18 اسفند 1394-10:29 ق.ظ
نظرات() 

فرصت نداد عشق




فرصت نداد عشق سپر در بیاورم

یا خنجر از غلاف کمر در بیاورم

خنجر کشید و نیم نگاهی که باید از

این پیر سالخورده پدر در بیاورم



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
شنبه 15 اسفند 1394-10:10 ق.ظ
نظرات() 

پس از تو ...



نشسته بر سر چوبی ، دوان میان خیابان

 

پس از تو دیدنی ام ، خلق و خوی من این است



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
سه شنبه 4 اسفند 1394-09:44 ق.ظ
نظرات() 

حال من




  از دوست بپرسید که من بر چه مزاجم


این حال پریشان شده احوال خودم نیست

 



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
سه شنبه 27 بهمن 1394-02:05 ب.ظ
نظرات() 

سم زدایی





 گاهی برای کشتن یک عشق لازم است ...

 

روزی سه بار خون خودت را عوض کنی !!

 



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
یکشنبه 18 بهمن 1394-09:23 ق.ظ
نظرات() 

روسری ، شانه ، زلف



روسری محکم کن ، این جا بادها نامحرمند

 

گر چه روی شانه ها ،زلف رهایت بهتر است



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
جمعه 9 بهمن 1394-06:37 ب.ظ
نظرات() 

دی ماه تب زده

دی ماهم و غرق در تبم ! می فهمی ؟!

من دست به دامن شبم! می فهمی؟!

از بس که سکوت کرده ام بودن را...

چسبیده  به گردنم ، لبم! می فهمی؟!



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
یکشنبه 4 بهمن 1394-02:08 ب.ظ
نظرات() 

گرفتاری





گر گرفتاری از این است که در عشق تو هست...

 

به دو عالم ندهم درد گرفتاری را ... !!!



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
جمعه 18 دی 1394-04:13 ب.ظ
نظرات() 

اشک...درد...جنازه

اشک است که تازه تازه راه افتاده

 

درد است که بی اجازه راه افتاده

 

با وعده ی زندگی رسیدی از راه

 

در کوچه ولی جنازه راه افتاده !!



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
پنجشنبه 3 دی 1394-02:05 ب.ظ
نظرات() 

مرگ آمده

 


تا عشق تو در به روی من می بندد

 

صد خاطره در کنج دلم می گندد

 

باید بروم ، نباید اینجا باشم

 

مرگ آمده پشت پنجره می خندد !!




نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
شنبه 25 بهمن 1393-09:10 ب.ظ
نظرات() 

قرص بیداری !!

=====================

تشنگی را کم نکن ، سیراب ماندن سخت نیست

شط به شط ، دریا به دریا آب ماندن سخت نیست

 

ماه اگر از پشت بام خانه هامان رد شود...

جرعه نوش حضرت مهتاب ماندن سخت نیست

 

قرص بیداری بده تا چشمهامان وا شوند

در سکوتستان شبها خواب ماندن سخت نیست

 

چشمه بودن کار دشواری ست ، اما در عوض

گاوخونی بودن و مرداب ماندن سخت نیست

 

مثل ماهی های ترسویی که لبهاشان کج است

تا قیامت در خم قلاب ماندن سخت نیست

 

عکس ها را پاره کردن راه حل جالبی ست

چون درون چارچوب قاب ماندن سخت نیست

 

گو پدرها سینه هامان را به خنجر وا کنند

تا ببینی همچنان سهراب ماندن سخت نیست


========================



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
یکشنبه 5 مرداد 1393-09:42 ب.ظ
نظرات() 

چراغ جادو




آدمیت مرده ، آدم غول باشد بهتر است

در چراغ جادوی مجهول باشد بهتر است

 

این هوا تنها به درد ماسک بستن می خورد

آدمی در این هوا مسلول باشد بهتر است!!


رگ رگ انداممان را خون غم پر کرده است

جای رگهامان اگر مفتول باشد بهتر است


وقتی آدم با برادرهاش دعوا می کند

مثل هابیل آخرش مقتول باشد بهتر است


علم یا ثروت؟ کدام انشا به سامان می رسد؟

درکنار علم حتما پول باشد بهتر است !


خلقت آدم از اوّل اشتباهی محض بود

همچنان امّا خدا مشغول باشد بهتر است


دود وقتی شهر تهران را تصرّف کرده است

پایتخت مملکت دزفول باشد بهتر است!!



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
دوشنبه 26 خرداد 1393-10:47 ب.ظ
نظرات() 

قــلـّــــــــــــاب

 


یا بکش تا حس کنم فقدان تلخ آب را

یا در آور از لبانم سرخی قلاب را

 

من خودم پولک به پولک درد را حس کرده ام

دیگر از مردن نترسان حضرت مرداب را

 

گاوخونی ها درون سینه ام لم داده اند

هی نبین در چشم هایم صورت مهتاب را

 

ماهی ای آکنده از تورم که با کابوس ها

شب به شب طی کرده ام بحران زرد خواب را

 

آب را گِل می کنم ، شاید نبینم بعد از این

پینه های پای یک صیاد بی جوراب را

 

آب را گل می کنم ، هی آب را گل می کنم

کاش این کارم نرنجاند دل سهراب را !!



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393-10:06 ق.ظ
دیدگاه() 

آخرین گیلاس



می رسد پاییز زرد، اما بهارش مانده است...

این درخت از بس که تابستان کنارش مانده است

 

ظهر زردآلو به زردی می زند اما هنوز

خاطرات سرخ رنگی از انارش مانده است

 

صور اسرافیل را صد بار آتش کرده اند

عاشقی ناکام اما در مزارش مانده است

 

لا به لای شاخه ها دارد خودش را می کشد

آخرین گیلاس کو؟ بادی دچارش مانده است

 

عشق ، این ام الاجل یک عمر عاشق کشته است

آبرویش رفته ، اما کسب و کارش مانده است

 

بارها از خلقت آدم پشیمان شد خدا

همچنان شیطان سر قول و قرارش مانده است



نوشته شده توسط :غلامرضا شرفی زاده
شنبه 23 فروردین 1393-08:27 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2